داستان و نقاشي
خزان

آنروز احساس بدي داشتم فكر مي كردم سربار خانواده هستم، از خودم از زنده گي فلا كت باري كه داشتم رنج مي بردم. دلم مي خواست فرياد بزنم تا همه صداي غم انگيزم را بشنوند، اما نمي توانستم. صداي بلند پدرم را از اتاق كناري ميشنيدم كه مي گفت فرشته واقعا براي ما يك دردسر است. خدا چه كارهايي كه ميكند: كاش او را در همان حادثه سيلاب ميكشت، تا اينقدر رنج وزحمت او را نميديدم. ازبس كه بغض گلويم را گرفته بود صدايي نمي شنيدم. فقط هق هق گريه هايم شانه هايم را تكان ميداد. كه دستي مرا نوازش كرد دخترم چرا گريه مي كني صداي روح نواز مادر بزرگم بود كه مرا به خود آورد گفتم چيزي نيست مادر بزرگ كمي مريض هستم و سرم درد ميكند گفت عزيزم ميخواي ببرمت بيرون گفتم نه مادربزرگ اذيت ميشويد نه مادرجان اين چه حرفي هست صداي صندلي چرخ دارم را شنيدم كه نزديك تختخوابم آورد با دستم لمسش كردم مادربزرگم گفت بيابغلم سوارت كنم نه از دستم بگير خودم بلند ميشوم بعد صندلي را جلوبياريد خودم را به ان ميرسانم ازدروازه ي حال به يگ سختي چرخ ها را بيرون آورد فكر كنم وزنم زياد بودومادر بزرگم ضعيف بود من خجالت مي كشيدم گفتم مادر بزرگ ببخشيد باعث اذيت شما شدم احساس ميكردم مادر بزرگ لبخند ميزند گفت نه جانم خدا بيامرزدمادرت كه زنده بود دلش مي خواست توبهترين لباسها را بپوشي بهترين غذاها را بخوري بهترين مدرسه ها درس بخواني افسوس عمرش كوتاه بودبا تعريف هاي مادر بزرگم اشك از چشمانم جاري شده وروي گونه هايم ميغلتيد چرا حرف نميزني صداي برگ پاييزي خبر از سردي هوا داشت مادر بزرگ من چند ساله شده ام مادر بزرگم گفت 12 ساله عزيزم چرا پرسيدي؟ چون 5 سال است كه من نميتوانم حركت كنم. چيزي را ببينم يعني مدتي زيادي است پس پدرم حق دارد از من خسته شود اينطور نيست مادر بزرگ؟ نه جانم كسي از تو خسته نمي شود عزيزم پدرت شايد خسته بوده كه اين حرف را زده به دل نگير. خوب سردت كه نشده؟ چيزي ميخواهي برايت بخرم؟...

من و مادر بزرگ آن روز در پارك نزديك خانه مان قدم ميزديم و بسيار خوش گذشت بعد از ظهر طرف خانه رفتيم داخل حياط كه شديم مادر بزرگ گفت: ما آمديم ما را كه گم نكرديد؟ هيچ صداي نيامد. حتما كسي خانه نيست. فرشته جان بيا دست و صورتت را بشوي بعد يك دفعه برويم اتاقت گفت: خوبه صداي پدر را شنيدم كه گفت مادر جان كجا بودِي؟ گفت فرشته را تفريح برده بودم چطوري پسرم خوبي؟ پدرم آهي كشيد و چيزي نگفت احساس ميكردم به من اشاره ميكند شايد هم نمي كرد رفتيم اتاق من و مادر بزرگ.

امشب پيش من ميماني؟ آره دخترم . مادر بزرگ پدرم چرا عروسي نمي كند؟؟ مادر بزرگ گفت نميدانم چرا پرسيدي؟ همينطوري... بيا عزيزم بزارمت روي تخت كمكم كرد تا روي تخت خودم را جا به جا كنم دخترم استراحت كن من نماز بخوانم گفتم خوبه مادر بزرگ و از اتاق خارج شد. راستي راستي خوابم برد بيدار شدم نميدانم ساعت چند بود خواب عجيبي ديده بودم مادرم مرا بغل كرده بود و من همه چيز را ميديدم پاهايم حركت داشت و مي دويدم. صورت مادر همان طور معصوم و زيبا بود. مثل پنج سال پيش.

آن روز و آن شب برايم خيلي خوش گذشت فرادي آن روز مادر بزرگ رفت خانه اش و به من گفت صبور باش دخترم.

روز ها و شب هايم چون تاريكي شب همچنان خسته كننده ميگذشت تا يك روز خبر خوبي را پدرم به من داد. فرشته جان من تصميم گرفتم يك خانم بگيرم تو قبول داري؟ خنديدم و گفتم البته پدر جان.

آن روز بسيار خوشحال بودم بعد از يك هفته مادر بزرگم ،‌ پدرم ، عمو و عمه همرا ه يك خانم به خانه ما آمدند . همه خوشحال بودند آره او خانم پدرم بود چند روز اول بسيار مهربان بود هرچه زمان مي گذشت او تغير ميكرد يك روز همراه پدرم دعوا كرد كه اگر فرشته در اين خانه باشد من اينجا نمي مانم. من تحمل حرف هاي مردم را ندارم. پدرم زياد اصرار ميكرد اما او انكار ميكرد. تا هر دو از خانه زدند بيرون سر و صدايشان را از داخل كوچه مي شنيدم گوشم را گرفته بودم و گريه ميكردم بخاطر من پدرم اذيت مي شد؛‌ بسيار احساساتي شده بودم با زحمت بسيار خودم را حركت داده و از تخت پايين انداختم صندلي چرخ دارم را گرفته و به ضحمت خودم را بالايش انداختم. شايد يك ساعت را در بر گرفته باشد.

خوبه منم شما را راحت ميكنم طرف حوض داخل حياط حركت كردم و خودم را داخل آن انداختم. مادرم به ديدنم آمده بود همه چيز خوش و خرم بود

نويسنده: وهابه حيدرزاده

 

[ بازديد : ] [ ۹ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۸:۰۳:۱۹ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

|