داستان و نقاشي
خزان

بنام خداوند

آنروز احساس بدي داشتم فكر مي كردم سربار خانواده هستم، از خودم از زنده گي فلا كت باري كه داشتم رنج مي بردم. دلم مي خواست فرياد بزنم تا همه صداي غم انگيزم را بشنوند، اما نمي توانستم. صداي بلند پدرم را از اتاق كناري ميشنيدم كه مي گفت فرشته واقعا براي ما يك دردسر است

به ادامه مطلب مراجعه فرماييد


ادامه مطلب

[ بازديد : ] [ ۹ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۰۸:۰۳:۱۹ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

آلاترو

[ بازديد : ] [ ۸ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۱۱:۴۸:۴۹ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

league of angels

[ بازديد : ] [ ۸ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۱۱:۴۶:۲۳ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

نقاشي دختر مزرعه دار

[ بازديد : ] [ ۸ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۱۱:۲۶:۴۷ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

نقاشي ملكه جنگل

[ بازديد : ] [ ۸ اسفند ۱۳۹۵ ] [ ۱۱:۲۵:۰۵ ] [ منصوره ]

[ نظرات (0) ]

۱ |